بردیا بردیا ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

دنیای قشنگ بردیا...

دو سال و چند روز

به نام خدا... عزیز دو سال و چند روزه ی من....   دایره ی لغاتت وسیع و وسیع تر میشه و دلم برای هر کلمه ی مفهوم و نامفهومی که میگی پر میکشه... دو ساله شدنت همرا شده با: خوش اشتهایی... خدا رو شکررررر      خوش خوابی...           خوش قلبی...         مهربونی.... رقاصی ار نوع لزگی....         علاقه مندی به بازی های فکری...             ورق زدن کتاب و البته پاره کردن کتاب...و...       &nb...
19 خرداد 1392

جشن تولد... با رنگ و لعاب رنگین کمون

به خاطر وجود گلت... به خاطر دو ساله شدنت... به خاطر اینکه خیلی بیشتر از پارسال ذوق شمع و کیک و بادکنک داشتی ... عموها و داییی ها و عمه ها و خاله ها رو خبر کردیم تا تولد دو سالگیت بیشتر بهمون خوش بگذره... جشن در روز دوم خرداد... به مناسبت روز پدر ... و به افتخار بابای عزیزم و  بابای عزیزت و تو مرد کوچولوی خونمون ... با حضور ٣٥ نفر... خونه خودمون... واقعا ازت ممنونم که انقدر کمک حال مامانی... از روز قبل از تولد توی آشپزی و تزئینات کلی کمکم کردی... تا اینکه خونمون این شکلی شد:   بعد از ظهر دو ساعت خوابیدی و بیدار شدی و با خونسردی تمام منتظر مهمونا بودی.... به سختی راضی شدی که به بادکنکا دست نزنی... آخه ...
8 خرداد 1392

دو سالگی یک فرشته

  به نام خدا... نفس و هستی ما... دو ساله شدی.... دو سال یا همون 730 روزگی....  730 روزه که   آخرین تصویر توی ذهنم و فکر و دغدغه م  قبل از خواب تو بودی... اولین تصویر و مشغله ی روز مره ام تو بودی...  حقیقتا تو!!  دو سال پیش این موقع ها... تازه از هم جدا شده بودیم... نفس به نفس با هم بودیم.... من یه مامان پر از استرس و بی تاب دیدنت پسرک بودم.... حالا بعد از گذشت دو سال خدا رو به خاطر: تک تک اتفاقات خوب.... به خاطر معجزه ی رشد و تکامل تو... به خاطر همه ی کلمات شیرینی که گفتی و برای هر کدوم روحم و تازه کردی... به خاطر تمام ظرفایی که شکستی... به خاطر تموم اسباب بازی ...
5 خرداد 1392

خوش حالم...

به نام خدا... خوابیدی... مثل فرشته ها... مثل روزایی که تازه چشماتو به روی این دنیا باز کرده بودی... با همون معصومیت... با همون لبخند های ناخوداگاه که عاشقشونم... فردا تولدته... دو سالت تموم میشه... دو سال پیش این موقع ها فقط خدا میدونه چه حالی داشتم...  دارم نگات میکنم و شدیدا غرق احساس و لذت مادری ام... برات بهترین ها رو میخوام.... دوست دارم بی نهایت.. .  خیلی خوشحالم از اینکه تو به دنیا اومدی؛ تو دنیا فهمید که تو انگار نیمه گمشدمی تو زندگی خیلی خوبه چون که خدا تو رو داده روز تولدم، برام فرشتشو فرستاده خدا مهربونی کرده تو رو سپرد دست خودم دست تو گرفتمو فهمیدم عاشقت شدم آورده دنیا یه دونه او...
4 خرداد 1392

در آستانه ی دو سالگی

به نام خدا... پسرم در آستانه ی دو سالگی هر روز مامان و عاشق تر میکنه...  مامانی دیگه هلاکشه... با اون لقمه های نون و پنیری که قبل از خواب(درست قبل از بسته شدن چشماش)  طلب میکنه  و لقمه اخر و واقعا توی خواب میخوره!!!!!!!! با رفتارهای دخترونه ش!!!!   بی خیال کفش های پاشنه بلند و صندل شده  و رو اورده به روسری و شال!!!!! با این تمیزکاریاش!   چمع کردن دراژه ها رو روی زمین...  کاملا خود جوش! از نوعی دیگر...   پاک کردن اثر خودکار از روی دست و پا با پیراهن!!!! امروز گذاشتمت روی پاهام  تا بخوابی... آخه تو همون پسر نیم وجبی منی؟  تو کی انقدر...
27 ارديبهشت 1392

بردیاو دوستان

به نام خدا... دعوت شدیم خونه ی یکی دیگه از دوستای خردادی تو.... عسل جون  دختر دوست داشتنی و خوشگل  هدی عزیز...به همراه هدی خانوم  با نمک و مامانش... خییییییییییلی خوش گذشت و از مهمون نوازیشون ممنونیم... مهربون بودی حسابیییییییییی یار جدا نشدنی بادکنک بودی مثل همیشه شیدای یه پنکه ی کوچولو... من فدای این سلیقت میبینی گلم...  وجود تو و دوستای هم سن و سالت دلیل این دیدار هاست... ازتون ممنونیم... و اینکه: ٢٤ اردیبهشت   تولد مامان نسرین هم بود...   گفتم که گفته باشم!!! همین ...
24 ارديبهشت 1392

کوچولو

 به نام خدا... عزیز دلم... گل پسرم.. این حرکت و طرز گرفتن انگشتات یعنی کوچولو ....   جدیدا هر چیزی رو بخوای موجه جلوه بدی یه بر چسب کوچولو بهش اضافه میکنی...به اصطلاح کلک میزنی!!! مثلا: مامانی یخ کوچولو!    مامانی بریم پیشی کوچولو !  مامانی ددر کوچولو... عاشقتم پسر کوچولو چیزی تا تولدت نمونده... تولد دو سالگی... دو سال پیش چقدر بی تاب دیدنت بودم ... روزها تموم بشو نبودن...  اما حالا نمیفهمم چطور روز میشه و روز چطور میگذره و شب میشه!  مدام باید به فکر سرگرم کردنت و بازی کردن با تو و خورد و خوراکت باشم... با تموم وجودم...  مامان فدات شه که از یه چیزایی میترسی که تعجب میکنم...
19 ارديبهشت 1392

پیش به سوی بالندگی...(1)

به نام خدا.. چند روزیه بد جوری یاد 23 ماه پیش می افتم... صورت پفی و بینی کوتاه و سرخ و سفیدی صورتت... نرمی دستات.... گریه های بریده بریده و معصومانه و اصرار من برای مکیدن شیره ی وجودم... یه جور عجیبی بودم... هم خییییییییییلی خوشحال... هم لحظه به لحظه به نگرانی هام اضافه میشد... سردش نباشه؟ گرمش نیست؟؟؟  چرا همش میخوابه؟؟؟؟   پس چرا نمیخوابه جاییش درد میکنه؟؟؟  نکنه شیر نخوره قندش بی افته... زردیش بره بالا من چی کارررررررر کنم خدااا.... شکمش چند بار کار کرده؟؟؟؟ چرا سرخه؟ چرا سفیده... رنگش پریده؟؟؟؟ هر بار که امتناع میکردی از خوردن دنیا دور سرم میچرخید... آخه چرا ... خدایا کمک کن.... چقدرررررررررر نذز و نیاز...
15 ارديبهشت 1392

مادر

به نام خدا... روزای بدون شیر داره سپری میشه... تو کنار اومدی... با کمال مهربونی و صبوری... فقط گاهی رفتارای  کسل کننده داری که کاملا طبیعیه... صبوری تو ستودنیه... انگار تو رو دست کم گرفته بودم تو این قضیه... ممنونم بردیا..... ممنونم سوره ی والعصر چقدرررررررررر مهربونتر شدی... اگه قبلا فقط به خاطر شیر میومدی تو بغلم الان دیگه چپ و راست بوسم میکنی... شبا باید فاصلمون برسه به صفر میلیمتر تا بخوابی.... نفسات و تا وقتی که منم بخوابم احساس میکنم... دستات روی لپ مامانیه...  اما میدونی چیه دلبندم دیگه دهنت بوی ناب و بهشتی شیر رو نمیده... عجیب دلتنگشم... شیرم حلالت عزیز دل مادر امروز روز مادره...  از خواب که بیدار شدی گفتم ب...
11 ارديبهشت 1392

جشن استقلال

به نام خدا... برات خوشحالم عزیز دلم... مدتی  نه... میگی... نه های جانانه... قاطع... بردیا غذا میخوری؟ نه... بردیا میای کمک کنی وسایلتو جمع کنیم؟ نه عزیزم خوابت نمیاد... نمیخوای بخوابی؟ نه بذار کمکت کنم غذا بخوری... پیش بند ببندم برات؟  نه.. مامان نههههه بردیا انقدر تلوزیونو خاموش روشن نکن... نه میگی و درحالی که زل زل توی چشمای من نکاه میکنی با کمال خونسردی به کارت ادامه میدی. من عاشق این استقلالم که گاهی با جسارت همراهه.. 23 ماهگی و قدم های بزرگت به سوی استقلال مبارکه عزیز دلم     ...
6 ارديبهشت 1392